تبليغاتX
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی ::دیوارهای تنهایی::
 

 

واضح است که اگر همهء زندگیمان را بگذاریم تا یک انسان دروغگو و وقیح را ادب کنیم ! نمی شود! نمی شود! نمی شود! از طرفی گاهی بخواهیم نخواهیم ناگزیر از روبرو شدن و تحمل چنین فردی هستیم!!!لطفا به من یاد بدهید چگونه می توانم در برابر دروغگویی های وقحیحانه و ...یک نفر بی تفاوت باشم!!!

 


نظر علیرضای عزیز که چون همیشه مقاله ای پربار است:

 

ايرانيان باستان دروغ گويي را سخت ناپسند مي‌دانستند، "هردوت " مورخ يوناني سدها‌ي قبل از ميلاد مسيح مي‌نويسد: " ايرانيان به فرزندان خود از پنج سالگي تا بيست سالگي آداب نيكوي زرتشتي و راست گويي مي‌آموختند، آنها دروغ‌گويي ‌‌ را بدترين عيب مي دانستند."ترس، کمبود محبت، عدم احساس امنیت و تمایل به محک زدن توانایی های شخصی، عمده ترین عوامل گرایش به دروغگویی آگاهانه است.
در صدر طبقه بندی انسان های دشوار ؛افراد فرصت طلب، سودجو و سوداگرو دروغگو قراردارند.
همانطور که میدانی و قبلا" هم اشاره ای داشته ام ،شرط و پایه ی اولیه یک رابطه، «اعتماد» یا «Trust» است (مقصود رابطه ی سالم و رو به رشد است) اینگونه رابطه دارای اصول و پایه هایی است که رابطه بر آن بنا می شود. اعتماد، احترام، یگانگی، ایجاد امنیت و بالاخره حقیقت گویی و شفافیت وجود، بنیان و پایه ی این گونه رابطه است، و این عناصر، آنچنان بهم تنیده و به یکدیگر متکی هستند که فقدان یکی، حضور عناصر دیگر را تقریباً غیر ممکن می کند و هدف همگی این اصول ایجاد امنیت و اعتماد در رابطه ای است که شخص می تواند خودش باشد و «بود و نمود» او یکی شود و از این یکی شدن و وحدت، مزرعه وجود، آماده ی شکوفایی و ظهور خویشتن واقعی و سر زندگی و خلاقیت و عشق می شود.. با این مقدمه نستباً طولانی، به زندگی با آدم دروغگو، متقلب، ریاکار و پنهان کار و تأثیر آن بر خودمی پردازیم.

مهم ترین تأثیر زندگی با انسان غیرصادق و غیر شفاف، احساس عدم امنیت و بی اعتمادی است، احساس پا در هوائی است، احساس ندانم چه کاری است، احساس دل بستن ها و دل شکستن های مکرر است، احساس عدم رعایت حریم و تنهایی و بی کسی است.یکبار دیگر عناصر مهم یک رابطه ی سالم را با هم مرور کنیم. اعتماد از احترام و یگانگی و حساسیت به نیازهای یکدیگر و احساس امنیت بوجود می آید و برای تشکیل آن، حقیقت و شفافیت لازم است. اگر من در دروغ و فریب و پنهان کاری زندگی می کنم و هرگز نمی دانم که آنچه میشنوم حقیقت دارد یا نه؟ اگر من نمی توانم روی کسی حساب باز کنم و اگر هرگز در کنار کسی احساس امنیت نمی کنم و هر لحظه منتظرم که زیر پایم خالی بشود، در این صورت ادامه دادن با چنین فردی فقط و فقط به دو دلیل ادامه میابد :« نیاز و احتیاج» و یا «ترس» و در پاره ای از موارد هم اعتیاد.ادامه چنین روابطی موجبات بروز پدیده هایی چون افسردگی، اضطراب، خشم، احساس تنهایی و بلاتکلیفی به دنبال دارد.

از نظر روانی، گاه در چنین مواقعی عزیزه ، ما را وا می دارد که تبدیل به پلیس و کار آگاه و جاسوس و مچ گیر بشویم. بدیهی است که چنین شغلی نیاز به کنترل را بالا می برد. هر قدر که ما حلقه کنترل و مچ گیری را تنگ تر می کنیم، طرف مربوطه نیز ماهر تر عمل می کند و خلاصه زندگی تبدیل به بازی قدرتمندی می شود که تمام انرژی ما صرف مچگیری، و تمام انرژی دروغگو صرف گیر نیافتادن می گردد.در چنین شرایطی متأسفانه خشم و خشونت به افزایش میگراید و ما هر بار که سرمان کلاه می رود، احساس عجز و ناتوانی بیشتری می کنیم. عجز و ناتوانی در دراز مدت، افسردگی بدنبال می آورد و افسردگی، عجز و ناتوانی و خشم و خشونت را باز تولید می کند.زندگی درجوار افرادی که با ما صادق نیستند، نوعی بیم و هراس را بوجود می آورد که ما نمی دانیم محرم هستیم یا نامحرم؟ خودی هستیم یا غیر خودی؟ درون یک ارتباط هستیم یا بیرون آن؟

بعکس اعتماد سبب می شود که ما بتدریج عمیق ترین لایه های وجود خودمان را در معرض دید و بازدید طرف دیگر رابطه قرار بدهیم.در صورتی که وقتی با یک دروغ و یا دو رنگی و یا نیرنگ، دیوارهای اعتماد فرو می ریزد و عواطف مانند حلزونی به درون صدف وجود می خزد و ما با آن دیگری که دروغ را به رابطه آورده قطع حسی می کنیم.
این بیرون آمدن ها و به درون خزیدن ها وقتی چندین بار تکرار شد، ما را گرفتار نوسانات می کند و ما دائم در حال امیدواری و ناامیدی بسر می بریم و سامان بخشیدن باین و ضعیت روحی کار آسانی نیست.
اما سوال اصلی این بود که بهترین شکل بر خورد با دروغ پرداز و متقلب و پنهان کار چیست؟
باید دانست که ما قدرت عوض کردن آنها را نداریم و مسئله گاهی جدی تر از آنست که ما خیال می کنیم.
باید خوش خیالی و مثبت اندیشی را فراموش کرد و چرا که. برای دروغ گو، هیچ وقت بار آخر دروغ گویی فرا نمی رسد،ایجاد ترس و اضطراب و تهدید، دروغگو را اصلاح نمی کند، بلکه دروغگو تر می شود. زیرا ترس و اضطراب خود یکی از عوامل دروغگویی است.بیاد داشته باشیم که راستگویی از سر ترس و تحت فشار و کنترل، صداقت واقعی نیست،ودر نهایت سرکردن با دروغگو یکی از سخت ترین و پرچالش ترین لحظات زندگی را رقم میزند .و این همان چیزی است که در حال حاضر ذهن میلیونها نفر را بخود مشغول داشته است. زندگی بی ثبات همراه با ترس و اضطراب و گم گشتگی هویت. در یک کلا م حرکتی با سرعت نور در خلاف جهت پیشبرد اهداف انسانی و اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:14  توسط عفیفه عابدی :: رها  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 Persian painting by Master farshchian

گاهی حتی می توانیم ادعا کنیم مهربانی ، گذشت ، فداکاری و...همه صفات خوب انسانی قبل از اینکه از حس دیگران دوستی نشات بگیرد ، از حس خود دوستی سرچشمه می گیرد.چرا که همهء این صفات بیشترین اثر مثبت را بر روی خود عامل دارد ، حتی اگر در این راه با مشکلات و موانع زیادی روبرو شود.

بطور مشخص تر باید بگویم :

* وقتی کسی که در قبالت وظیفه ای ندارد اما به میل خود خواست لطفی انسانی را نسبت به شما داشته باشد بدونه اینکه به شما ، یا خود و یا دیگری آسیبی بزند ، لطفش را بپذیر

*وقتی در حق کسی خوبی کردی ، اگر وی به میل خود خواست حتی خیلی حقیرانه تر جبران کند ، بپذیر

.

چرا که این اعمال و عکس العملهاست که انسان را در مسیر خوب و مثبت بودن قرار می دهد و به حفظ کرامت انسانیکمک می کند و در مقابل چه بسا ایجاد مانع آگاهانه و یا ناآگاهانه در مسیر جریان خوبیهای انسانی به ایجاد رذیلتهای اخلاقی بیانجامد.

 پینوشت: اما هرگز این بدان معنا نباید باشد که ما خوبیها و مهربانی های ..دیگران را با این استدلال به فراموشی بسپاریم و یا مورد تحقیر قرار دهیم.

 نظرات دوستان :


علیرضا ی عزیز :

این مطلب ، سرآغاز یک بحث بسیار ظریف و مهم اخلاقیست که عدم درک صحیح و متقابل آن ریشه بسیاری از سوءتفاهم هاست.هرچند در فرهنگ ما ایرانیان ، آیین مهرورزی میراثی ماندگار و افتخارآمیز است، ولی خیلی اوقات محبت و الطافی که بدون نظری خاص از خود بروزمیدهیم با سوء برداشت دیگران , حرکتی با انگیزه و هدفمند تلقی و برداشت میشود. متاسفانه مدتهاست که شادی و لبخند از فرهنگ ما رخت بسته است و هر لبخندی ، محرک و اشاره ، تعبیر میشود. بعکس ، برای کسانی که مراعات دیگران را میکنند ،آنقدر لطف دیگران ، دور از ذهن شده است که درپاسخ لطفی کوچک ، خود را هزار بدهکار میدانند.خوبی و مهربانی ، اگر در ذاتمان پرورش یافته باشد ، لزوما" انگیزه ای نمیخواهد و به خودی خود تراوش میکند و جزئی از وجود میشود ،ماندگار و سازنده شخصیت .پاسخ محیط به لطف بی غرض ، این نهال را در بطن و ضمیر ناخودآگاهمان ، تقویت و حمایت میکند.و چقدر شیرین است زیستن در جامعه ایکه ا شخاص علاوه بر ذات نیک ، شعوری در خور این ذات ، بهمراه داشته باشند و حدود خود را رعایت کنند. از آنی که میبایست در لحظه و عمل و عکس العمل باشند ،نه بیشتر باشند و نه کمتر .

این عدم تعریف مشترک حدود است که موجب سوء تعبیرها میشود ، و آدمی را از کرده و گفته خود پشیمان .اما سوال اینجاست که واقعا" چه باید کرد؟ بدهی است که حذف رفتار نیک ذاتی ،گزینه مناسبی نیست و به پاک کردن صورت مسئله میماند.اینجا بحث حدودگذاری و تعریف محدودها پیش میاید .محدوده ها باید طوری تعریف گردند که اولا" بیانگر شخصیت ما و در شأن ماباشند باشند ، ثانیا" بسته به شرایط ،حتی المقدور موجب سوءتعابیر نشوند. حال با انعکاس این تعاریف به خودمان میتوانیم رفتار دیگران را تجزیه و تحلیل کنیم . اینگونه هم به دیگران اجازه وسعت عملکرد جهت پاسخگویی بدهیم و هم این حیطه را کنترل کنیم تا از حد خارج نشوند. ولی نکته مهمی که اینجا پیش میاید ؛ بحث "انتظارات" است. "انتظارات" معضلی است که در مرحله بعد پیش میاید، و وقتی که " انتظار" گفته یا حرکت و یا عملکردی را(در پاسخ) از طرف مقابل داشته باشیم و تحقق نیابد ، تبدیل به دلخوری میشود ."کنترل انتظارات "به عنوان مکملی بر شخصیت ، رفتار و عملکرد فرد تأثیر میگذارد.
دوست خوب من ، ممنون از عنوان این بحث حساس و ظریف .که بنیان سازندگی اجتماعی ،نیک پندار و نیک کردار است.

پاسخ : دقیقا با نکاتی که گفتی موافقم.اصلاح پندارمان از رفتارهای دیگر و حسن برخورد ، تعیین حد و مرز برای هریک از طرفین و کنترل انتظارت جزء چالشهای نیک کرداری و نیک پنداریست.اما همچنان که خودت هم اشاره کردی ما نمی توانیم به یکباره این مسائل را حل کنیم. در جامعه ای که با عینک بدینی اجتماعی و سوء برداشتها و سوء استفاده ها روبرو هستیم تنها به نظرم باید در پروسه ای طولانی به فرهنگ سازی پرداخت. این فرهنگ سازی از جدیت در تعاملات دو جانبه و تعریفها عملی و قولی شروع می شود و اگر این افراد صاحب ذوق هنری هم باشند با داستانها و مقالات و فیلم ها و کلیپ ها ادامه می یابد تا روزی در بخش بزرگی از اجتماع نهادینه شود. البته در این بین موانع و مشکلات دیگری هم خواهد بود. ...اما من به نقش هنر در این فرهنگ سازی بسیار اعتقاد دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط عفیفه عابدی :: رها  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

آیا منفعت من در کم بهره بری و یا از بین رفتن منفعت دیگریست؟ این سوالی است که به گمانم در تمام وجوه زندگی یک انسان اعم از مالی ، روحی و روانی ، علمی و حتی جسمی باید مطرح باشد.و دیگر اینکه این جمله که می گویند هر کسی گامی جلوتر باشد برنده تر است ! آیا نمی تواند تعبیری اخلاقی داشته باشد؟ چون همیشه در مصداقهایی عینی تر بیان می کنم :

  • آیا رشد علمی و بالا رفتن مرتبهء علمی من در گرو ایجاد مانع در رشد و پیشرفت علمی دیگری و یا خراب کردن وجههء علمی اوست؟
  • آیا کسب قدرت و جایگاه بالاتر بنده در گرو سلب قدرت دیگریست؟
  • آیا افزایس سود و بهره وری من به لحاظ اقتصادی و تجاری در گرو ورشکستگی و کم بهره وری دیگریست؟
  • آیا آیا آرامش روحی و روانی من در ایجاد نا آرامی و تشویش در زندگی دیگریست؟
  • آیا کسب و حفظ آنچه دوست می دارم در گروه مبارزه و ستیزه جویی با دیگریست؟
  • آیا ..
  • آیا...

و هزاران آیای دیگر....اینجا سوال دیگری که مطرح می شود این است که اگر جواب این آیاها بلی است ، آیا راه میانه روانه ایی نیست که هم من به خواسته ام برسم و هم موجب خسارت دیگری نباشم؟ ....

---------------------------------------------------

 پینوشت 1 : آنچه در ذهنم هست خیلی مفصل تر از این چیزهاست . اما تلنگر مذاکرات تسلیحاتی آمریکا و روسیه انگیزه ایی برای تئوری ریزه کردن این دغدغه های انسانی شد...راستی دنیایی بدون سلاح هسته ای ممکن است؟

پینوشت 2: چرا خیلی ها از تجزیه و تحلیل سادهء رفتارها و منافعشان بر اساس انصاف ناتوانند؟ من نمی دانم چرا انسانها نمی دانند برای اندیشیدند نه بهایی می طلبند و نه به مکان خاصی نیاز است و ...ساده است خیلی ساده فقط منصفانه بیاندیشیم هم از جانب خود و هم از جانب دیگری و چه زیباتر می شود تاریخ را بنگیریم که همیشه آفتاب حقیقت ابر کدر ظلمت را کنار می نهد...

پینوشت 3: بازم فیلسوف شدم و کارم موند!!!!!

 --------------------------------------------------------

نظرات دوستان :

آقای عبدی بزرگوار : در بیان فارسی اندیشه دو مفهوم تامل بر انگیز دارد که من آندو را جدا از هم نمی دان اول تفکر حول خطرات ناشی از یک عمل که اندیشه کردن است و اصطلاحا ترس معنا شده است دوم خالص تفکر می باشد . انصاف نیز پرده از نوعی میانه روی بر می دارد اگر ما به انصاف خو کرده باشیم تردیدی نیست که فکر و اندیشه و کردارمان همه در پوشه ای از انصاف خواهد بود.

علیرضای عزیز :

در دنياي فردي رشد و ترقي اول نيازمند تلاش وكوشش و صرف انرژي است ( البته در حالت نرمال) اگر اين انرژي بصورت هدفمند بسمت و سوي معيار هاي مذكوري كه گفتي باشد ، منطقا" گامي بسمت هدف است و اگر در جهت نابودي تلاش هاي ديگران باشد، از مسير اصلي خود خارج و كم مايه است. اشكال كار اينجاست كه همه كار لزوما" همه نتيجه نيست . اين نتيجه مقطعي است چرا كه مدام بجاي بالارفتن صرف به پايين آوردن ديگران است . اگر بخواهي بالا بروي نيرو صرف خودت ميشود و در غير اين صورت هزاران برابر بايد نيرو صرف جلوگيري از بالارفتن ديگران شود.مضافا" بر اينكه بالاخره روزي خواهد رسيد كه خسته و درمانده ميشويم ولي آن روز ديگر در جايگاهي كه ميبايست ميبوديم نيستيم.اما تلاش و كوشش انفرادي بدون توجه به مسائل اطراف هم خيلي مناسب نيست. شايد بهترين راه در اصلاح ديدگاه و استفاده ازتجربيات رشد و موفقيت هاي ديگران با بصيرتي سازنده به عنوان انگيزه و دليلي براي موفقيت و كاميابي ، را ه حلي بهتر باشد. تا بجاي مبارزه و جلوگيري از موفقيت هاي ديگران و بطلان وقت و انرژي ، آن را الگويي قلمداد كنيم فكري و رفتاري جهت گامي بسوي مقصد ؛ و جلو بودن ديگران را چون انگيزه اي پنداريم براي نيل به هدفي كه در پيش رو داريم .



پاسخ : مرسی علیرضا جان در مورد رشد و ترقی و اکتساب اهداف خیلی جامع و کامل گفتی و بحثی نیست ؛ نکاتی که از بیانشون از طرف تو خیلی خوشحال شدم این بود که مقابله با دیگران و تمرکز بر دیگران انرژی بیشتری می طلبد تا پرداختن به خود هدف و اینکه در همین راستا انفرادی ماندن هم نتیجه و بازده محدودی دارد...چقدر خوبه که این ظرافیت های اخلاقی را در کار و زندگی مد نظر قرار بدین این چیزی هست که هدف من در این مطلب بود . در هر جایگاهی و با هر هدفی پیدا کردن بهترین و کوتاهترین راه و البته اخلاقی کار مشکلی نیست ...مرسی از توجه ات دوست مهربونم


حامد عزیز : دکارت در مورد "فضا" و "مکان" بعد از این که به نوعی قائل به نسبیت فضا می شود تعبیر جالبی به این مضمون دارد که: هیچ شیئی جای شیئ دیگر را نمی گیرد. نظر شخصی من هم در مورد منافع فردی همین است که هیچ منفعتی منافاتی با منفعت دیگری ندارد و نیز هیچ حیطه ای از حیطه اخلاق خارج نیست.(البته با تعریف و برداشتی که از منفعت و اخلاق دارم)این مخلص کلام بود اما راستش این جا مباحث زیادی قابلیت طرح و بررسی دارند که شاید در مجالی دیگر بدان ها پرداختی (مانند این که به راستی منفعت چیست؟ آیا مراد از منفعت همان خوب و بد اخلاقی است؟ خود خوب و بد اخلاقی چیست؟ آیا می توان منفعت را به اقسامی چون حقیقی و غیر حقیقی و کوتاه مدت و بلند مدت و ... تقسیم کرد؟ (یعنی به معنای حقیقی کلمه منفعت قابل انقسام است؟) آیا اصل منفعت قابل تشخیص است؟ اگر قابل تشخیص است ملاک های تشخیص آن چیست؟ آیا همه انسان ها منفعت طلب هستند؟ آیا حقیقتا انسانی می تواند از منفعت خود بگذرد؟ ایا ایثار به معنای حقیقی کلمه وجود دارد؟ آیا منفعت واحدی وجود دارد یا منفعت هر کسی با دیگری در غایت تفاوت(نزدیک به دیدگاه نسبی گرایانه) است؟ تفاوت منافع فردی و جمعی در این بحث چیست. آیا این دو از هم جدا هستند یا به تمامه معطوف به همند؟ آیا معضلات اخلاقی دنیای کنونی ناشی از عدم فهم منفعت حقیقی (بر فرض وجودش) هست یا به علت عدم رعایت آن. آیا منافع معطوف به منابعی هستند یا خیر یا هر دو؟ آیا دنیا یا زندگی دیگری غیر از این دنیا وجود دارد که برخی منافع ما در آن جا اعاده یا ابداع شود؟(تناسخ، معاد، رجعت یا ... و بسیاری سوالات دیگر ... )

با جوابهایی که به این سوالات و دیگر سوالاتی که در این باب مطرح است داده می شود رویکردی که نسبت به بحث مورد اشاره یعنی تزاحم منافع گرفته می شود متفاوت خواهد بود.مثلا اگر شما در انتهای آن مباحث به نگرشی رسیدید که حاکی از این است که چیزیبا عنوان منافع مالی و یا اجتماعی وجود دارد آن هم با این تفسیر که داشتن یک قطعه الماس یا داشتن متراژ زیادی از زمین یا داشتن پست و مقام اجتماعی بالا یک منفعت محسوب می شود و به میزان بیشتر شدن کمی و کیفی آن دارا و صاحب منفعت بیشتری خواهیم شد و نیز این که بپذیرید این منابع مالی و اجتماعی محدود هستند (یعنی ما در جهان مقدار خاص و محدودی الماس و زمین و پست و مقام داریم) آن موقع بایست منطقا حکم کنید که چیزی با عنوان تزاحم منافع وجود دارد و در نسبتی وسیع از لحاظ فلسفی بالا رفتن منافع یک فرد به نسبت جمعیتی که در جهان کنونی وجود دارد موجب پایین تر رفتن افراد دیگر به همان نسبت در آن چیز مورد منظور خواهد شد. (که البته این خود به گمان من یکی از خاستگاه های مطرح شدن بحثی با عنوان عدالت یا انصاف (بر فرض که این دو تفاوت ماهوی نداشته باشند) خواهد بود.اما اگر پذیرفتی منفعت های معطوف به منابع غیر محدود وجود دارد و یا این که مثلا دنیایی غیر از این دنیا وجود دارد و یا بسیاری از فرض های دیگر ...کاملا سبقه بحث تفاوت خواهد کرد و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:1  توسط عفیفه عابدی :: رها  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

مثل معروفی هست که می گوید : دزدی که همیشه از دیوار مردم بالا رفتن نیست...به بیان دیگر اینکه هر انسانی در هر لباسی و پوششی هم فرصت دزدی و خیانت دارد و هم فرصت خدمت ، در مثالهایی روشن تر باید گفت :

  • کارمندی که یک ساعت اول زمان کاری خود را ، دو یا...ساعت در میان کار و یا یک ساعت پایان کار خود را تنها به بطالت و یا کارهای شخصی می گذراند و آنگاه از دولت یا طرف قرارداد خصوصی خود حقوق این ساعات کاری را دریافت می کند ، آیا دزد نیست؟
  • مدیری که با سوء استفاده از وضعیت دشوار استخدام سطح حقوق کارمندان و کارگران خود را از سطح واقعی متناسب با کار پائین تر نگه می دارد ،  آیا دزد نیست؟
  • استادی که سر کلاس دیر می آید و یا زود می رود و در آخر جبران کم کاری خود را نمی کند ،  آیا دزد نیست؟
  • استادی که به خود زحمت مطالعه حتی کتابی را که خود برای ترم معرفی کرده را نمی دهد و بدون آمادگی سر کلاس می رود  آیا دزد نیست؟
  • دانشجویی که دانشگاه دولتی قبول می شود اما در نهایت با کم کاری و بی توجهی با نمرات کم قبول می شود و یا حتی با نمرات بالا قبول می شود اما بی هنر و خاصیت می ماند  آیا دزد نیست؟
  • پزشکی که پول ویزیتش را با نرخ تورم تنظیم می کند اما در نهایت حاضر نیست با کمی تامل به معاینهء بیمار بپردازد  آیا دزد نیست؟
  • کسی که برای ارضاء عقده های روانی و کمبود عاطفه خود به فریب و نیرنگ جلب محبت می کند  آیا دزد نیست؟
  • مدیر یا وزیر یا ...که با وعده هایی رای مردم را جلب می کند اما در تحقق آنها سهل انگاری می کند  آیا دزد نیست؟

                       اگر عدالت غیر قابل تحقق است اما انصاف در همه وجوه زندگی اجرائیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:2  توسط عفیفه عابدی :: رها  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همهء ما انسانها حتی بدون کنش ها و واکنش های فیزیکی نسبت به هم کنش ها و واکنش های روحی و روانی داریم.مسلما در کنش ها و واکنشهای فیزیکی و عینی تکلیف مسئولیت افراد روشن است اما آنچه در ارتباطات انسانی مبهم مانده مسئولیت افراد در کنش ها و واکنش های روحی و روانی است .برخی بر این باورند که تنها  مسئولیت آنها در برابر اعمال فیزیکی و عینی هست که در قبال دیگران انجام می دن .از همین رو مسالهء مسئولیت انسانها در برابر تاثیرات روحی و روانی آنها بر دیگران از مباحث چالش برانگیز مانده و احتمالا خواهد ماند. اما واقعا وظیفهء اخلاقی ما در برابر تاثیرات روحی و روانی که به دیگران خواسته یا ناخواسته تحمیل می کنیم چیست؟

----------------------------------------------------

پینوشت 1: این نوشته با مفروض قراردادن وجود تاثیرات روحی و روانی انسانها بر هم دیگر نوشته شده ، چون خودم بر این مساله مصرراً تاکید دارم. من بر این باورم که انسانها حتی قدرت دارند که بخواهند کسی او را دوست داشته باشد یا نه از او بیزار باشد ، هر چند گاهی در تداخل با نیروهای دیگر نتیجه در جهت دیگری می رود...

پینوشت 2 : حتما در اینباره با وجود روشهایی چون هیپنوتیزم و عملیات روانی و...قواعد و مقرراتی ثبت شده یا مطالعاتی انجام شده که من بیخبرم. اما منظور اصلی من در ارتباطات ساده و یا نزدیک خانوادگی و کاری و اجتماعیست و نه بیشتر...

 پینوشت 3 :همیشه دغدغهء فکری من این هست که چه خوب می شه توجه کنیم حتی در نگاهمون و لحن کلاممون شان انسانها و وضعیت روحی و روانی افراد مقابل را در نظر بگیریم. ..در نظر داشته باشیم هر کدام از ما می توانیم تاثیر مثبت یا منفی  در دیگران بگذاریم که نه تنها در کوتاه مدت بلکه در بلند مدت هم باقی بمونه و به دایرهء وسیعی از انسانها گسترش بیابه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط عفیفه عابدی :: رها 

 

 

همهء ما انسانها چه اصولگرا و چه لیبرال ، در هر لحظه از زندگی با برخورد با هر شخصی در حال قضاوت و پیشداوری هستیم. این طبیعت انسانیست که می توان گفت ناشی از حفظ بقاست. به عبارت دیگر ناشی از محافظه کاری در حفظ جان و مال و موقعیتمان دارد.از همین رو تقبیح چنین رویکردی واقعگرایانه نیست.اما آیا این به معنای مجوزی برای انسانها برای هر نوع قضاوت و روانشناسی و پیشداوری در مورد دیگران است؟

به نظر می رسد در این شرایط حداقل انصاف و رویکرد اخلاقی این است که یا این نوع قضاوت را برای خود نگهداریم و یا اگر بر اساس چنین قضاوتی تصمیماتی جدی در قبال طرف مقابل اتخاذ کردیم بطور خصوصی به خود وی منتقل کنیم.

---------------------------------------------------------------

پینوشت: چه خوبه که تمرین کنیم یا دیگران را روانشناسی نکنیم و یا اگر چنین کردیم روانشناسی و تحلیلمان از همه مثبت باشد تا وقتی عکسش بهمون ثابت نشده.

پینوشت ۲ : راستی لطفا کسانی که به روانشناسی من علاقمندند.کامنتهای پست قبل را بخوانند..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:28  توسط عفیفه عابدی :: رها 

 

سالهای زیادیست که به این سوال می اندیشم که آیا حفظ یک خانواده تحت هر شرایطی اخلاقیست؟ و یا ..سوالم را در وضعیت های مختلف مطرح می کنم :

مرد و زنی کنار هم زندگی می کنند؛ مرد به زن (یا بالعکس) بطور پنهانی خیانت می کند ؛ شخص سومی شاهد خطاکار بودن فرد است و متوجه می شود که فرد خاطی نه تنها اصلاح نمی شود بلکه این خطا را برای بارها تکرار می کند؛ وظیفهء فرد سوم چیست؟ :

الف: به حرمت خانواده احترام بگذارد و سکوت کند!

ب: به فرد خاطی اطلاع دهد که از خطاکاری او اطلاع دارد

ج: به شخص دوم که در نا آگاهی به سر می برد، اطلاع دهد

د: به او ربطی ندارد

.

.

در این مدت بارها این گزینه ها را با تطور اندیشه ام * بالا و پائین می کنم و الویت بندی می کنم .چیزی که موجب مطرح کردن این موضوع شده است متاسفانه فراگیر شدن خیانت** در خانواده های ایرانیست.مساله وقتی بغرنج تر می شود که هر دو رکن اصلی یک خانواده ! از موضوع اطلاع دارند اما به هر دلیلی سکوت می کنند. در چنین شرایطی نیز انتظار عمل اخلاقی از طرفین منطقی نیست ، اما وظیفهء شخص سومی که بر موضوع اشراف دارد و  اخلاقمند است ، چیست؟....

-------------------------------------------------------------------------------

* دلیلی که موجب شده از تفکراتم که بر پایهء احترام به نهاد خانواده بود اینک به اولویت فرد برسم این است که بر اساس عوامل و متغیرهای فردی و خانوادگی و اجتماعی مشاهده کرده ام حوزهء خیانت فرد از نهاد خانواده فراتر رفته و وارد خانواده های دیگر و در نتیجه اجتماع می شود.

 ** هر چند خیانت را هم می توان از منظرهای مختلف تعریف کرد.اما در کل منظور پیمان شکنی در مبانی نهادی به نام خانواده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط عفیفه عابدی :: رها 

 

 

گاهی اوقات با آدمهایی در زندگی ، کار و اجتماع برخورد می کنیم که ناخودآگاه یا خودآگاهانه ما را در شرایطی قرار می دهند که رفتاری انجام دهیم که دوست نداریم یا نمی پسندیم یا در واقع در شان خود نمی دانیم. در چنین مواقعی چه رفتاری درست است؟ به نظر من پاسخ این سوال هم مستلزم تعیین شرایط فردی خودمان و طرف مقابل است. در مواقعی که در خود قدرت تفهیم طرف مقابل را می بینیم و می دانیم این کار به خودمان و دیگری آسیبی نمی رساند و یا حداقل بهایی که می پردازیم سنگین نیست این وظیفهء اجتماعی ماست که به طرف مقابل تفهیم کنیم این رفتار وی موجب رنج ما شده و چه بسا تکرار آن موجب رنج و آزار دیگری و در واقع ترویج یک رفتار اشتباه باشد.

اما شاید در چنین شرایطی ما خودمان در وضعیت آسیب پذیری بیشتر قرار داریم به نظر من در چنین زمانی اولویت با خود فرد است و حداقل انصاف در این است که از طرف مقابل دوری کنیم بدون اینکه مرتکب خطایی حتی در مورد وی شویم.

.

.

پینوشت : نظر شما چیست؟ و آیا تجربه ای قابل بیان در اینباره دارید؟..

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:47  توسط عفیفه عابدی :: رها 

 

 مسلماً همهء انسانها برای همیشه نمی توانند کنار هم بمانند. هر انسانی از زمانی که قدرت اندیشیدن می یابد هر روز در معرض تحولات فکری و روحی جدید قرار دارد. به ویژه اگر انسان کمالگرایی باشد. بدین ترتیب هر انسان می تواند هر روزش را با علایق و دغدغه های جدیدی آغاز کند و در این بین شاید گاهی به نقطه ای برسد که نمی تواند رابطه اش را با کسی یا کسانی بطور پیوسته ادامه بدهد. اما در این زمان وظیفهء انسانی فرد چیست؟ و طرف مقابل چگونه می تواند با رفتاری دوستانه و انسانی پاسخگوی شرایط جدید دوست یا همراه خود باشد؟ البته پاسخ گفتن به این سوالات مستلزم تعیین شرایط ارتباطی دو طرف می باشد. در واقع پاسخ این سوالات در شرایط گوناگون متفاوت است و بسته به نوع رابطه و تعهد یکجانبه و یا دوجانبهء حاکم بر رابطه ایست که حالا در معرض فروپاشی قرار دارد. اما با تمام این تفاسیر اصل انصاف حکم می کند که هیچ کدام از طرفین از وضعیت موجود ضربه نبیند یا ضربه ها برابر باشد .....و هر دو به جدایی راضی باشند و یا حداقل با وجود عدم رضایت بپذیرند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:21  توسط عفیفه عابدی :: رها 

 

 

از وقتی جان راولز را شناختم همیشه ریزبینی او در عدالتجویی برایم مهیج بوده است. نه اینکه او من بود یا من او ، که من تنها ذره ای از تفکر او را در انصاف و عدالت جویی داشتم... شاید این مشق فسلفی بحث مکررات باشد ، اما قطعاً تکرار بحث عدالت هرگز بی جا نیست ؟..عدالت در پس آزادی مقوله ای است که انتظار می رود هر انسانی که دارای قدرت تعقل است و دیوانه و کودن نیست بدان بیاندیشد ، اما متاسفانه تجربه ثابت کرده است که حتی مدعیان عقلگرایی همواره در همان گام اول یعنی آزادی و حق مانده اند ...تا وقتی در خانهء پدری هستیهمیشه باید  به والدینت بگویی حق شما چیست؟ حق من چیست؟ و عدالت و انصاف چیست؟ وقتی ازدواج کردی همیشه لازم است به همسرت بگویی حق من چیست؟ حق تو چیست؟ و عدالت و انصاف چیست؟ همیشه لازم است به دوستت بگویی حق تو چیست؟ حق من چیست؟ انصاف و عدالت چیست؟ اگر دانشجویی همیشه لازم است به استادت بگویی حق تو چیست؟ حق من چیست؟ و عدالت و انصاف چیست ؟ قطعا راولز نیز در تعریف عدالت و انصاف نمی تواند همهء زوایای زندگی بشری را زیر ذره بین ببرد اما خوبی راولز این است که به ما می آموزد چگونه در مورد عدالت و انصاف در کوچکترین دایرهء روابط خود نیز بیاندیشیم..

جان راولز از مهم ترين فلاسفه سده بيستم است كه از لحاظ سنت فلسفي، تحت تأثير كانت بوده و كوشيده است از آن ديدگاه، يكي از پيچيده ترين مباحث فلسفه سياسي، يعني مسأله عدالت را حل كند. راولز در شرح «نقش عدالت» خاطر نشان می­سازد که عدالت نخستين فضيلت نهادهای اجتماعی است، درست مانند نقشی که حقيقت برای سيستم تفکر انسان دارد. به نظر راولز، هر انسانی از منزلتی خدشه ­ناپذير برخاسته از عدالت برخوردار است که آن را حتی نمی­توان به نام خير کل جامعه از ميان برداشت. در واقع عدالت اجازه نمی­دهد که فقدان آزادی عده ­ای را از طريق خير بزرگ­تر برای ديگران توجيه کنيم و عدالت اجازه نمی­دهد که در ازای فايده­ ای بزرگ­تر برای انبوهی پرشمار، از گروهی کم ­شمار انتظار ازخودگذشتگی و قربانی داشته باشيم. راولز در توضيح اهميت يافتن تصور مشترکی از عدالت برای تنظيم مناسبات اجتماعی یادآوری می کند که افراد جامعه معمولاً بر اساس علایق مختلف دريافت­های گوناگونی از عدالت و بيعدالتی دارند و توافقی ميان آنان بر سر قواعد بنيادين همزيستی اجتماعی وجود ندارد. بنابراين، قواعدی برای تقسيم نعمات مادی ضروري هستند. مطابق اين ديدگاه، عدالت از طريق ناديده گرفتن منافع افراد درگير و از نگاه ناظري ايده آل كه در آن ميان نفعي ندارد، تعريف مي شود. انگيزه عمل عادلانه در اينجا، نه تأمين منافع متقابل، بلكه تمايل به عمل برحسب اصولي است كه همگان عقلاً آنها را مي پذيرند. براساس اين ديدگاه، عمل عادلانه را نه به منظور نفعي كه دارد، بلكه به دليل نفس آن بايد انجام داد. اين درك غايت گرايانه از عدالت مختص فلسفه كانت است كه در مقابل فهم ابزارگرايانه هابزو هيوم از مسأله عدالت قرار مي گيرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 17:22  توسط عفیفه عابدی :: رها